همین جمعه بیا...

انتظار خورشید

جاده‌های جمکرانی به ناله درآمده‌اند و آفرینش یکصدا تو را می‌خوانند که ما را دریاب. 
تو را استغاثه می‌کنند که «این معز الاولیاء...» 
تو را تمنا می‌کنند که «این الطالب بدم المقتول بکربلاء» 
بگو ظهورت کی درمی‌یابد وجود خسته ما را...!
و سال‌هاست در پس پرده اشک، کوچه‌باغ نگاه مهربانت را در تجسّم آه می‌بینم 
سال‌هاست نگاهم بی‌ترانه حرف‌هایت مانده 
و سال‌هاست دیوار زمان، انتظار شکستن را می‌کشد...
ابراهیم بت‌شکن دوران، فرزند ناجی نوح...!
بیا و کشتی عشقت را به عاشقان بیقرار عرضه دار 
و مگذار در اقیانوس پرتلاطم عشق و فراق جان دهیم. 
مهربانم! چه قرن‌ها، چه عصرها و چه جمعه‌ها که زمان، به انتظار آمدنت، بر سر راهت به انتظار نشست و تو را ای معشوق زیبنده عرش و فرش ندید... 
مهربانم! دیگر سکوت چشم‌ها شکسته، بغض‌های نشکفته باز شده، قلب‌های بی‌آهنگ تپیدن گرفته و آغوش زمان به آمدنت گشوده گشته است.
عزیزم! هر روز بر کوچه‌های سرد و یخ‌بسته ظلمت قدم می‌نهم 
آن قدر بوی نفرت از وجود دیوان آدم‌نما برخاسته،
آن قدر زمین سرد است که تنها قدم‌های گرم تو 
یارای آب کردن برف‌های زمستان بی‌بهایش را دارد،
مهربانم! چشم‌هایم در این ظلمت نمی‌بیند،
بیا و چراغ فروزان راهم باش...!
همین جمعه بیا مهربانم...
غروب جمعه رسیده است و باز تنهایی
غروب این همه غربت چرا نمی‌آیی؟
زمین به دور سرم چرخ می‌زند، پس کی
تمام می‌شود این روزهای یلدایی...؟

تاریخ ارسال : شنبه 21 مرداد 1396  08:36 ب.ظ  | نویسنده :   محمد مهدی

لطفا دیدگاه خود را درباره این مطلب بنویسید

ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد